+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 16:40  توسط قناری
|
سلام به همه دوستان
من دیگه چیزی واسه نوستن ندارم
ببخشید از اینکه امدید و سر زدید ولی من نیومدم
واقعا شرمنده
شاید این آخرین پست من تویه این وبلاگ باشه
خدا نگهدار
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 2:11  توسط قناری
|
سلام به همه دوستان
این اولین پستی هستش که من در سال 85 مینوسم یعنی این اولین آپ کردن من در ساله 85 هستش .
من دیگه قصد ندارم واستون شعر بزارم یا جملات عشقولانه بنویسم من میخوام که از این به بعد بیشتر باهم حرف بزنیم نه اینکه یک شعر یا هر مطلب دیگه ای رو از جایی برداریم و بزاریم تویه وبلاگ خودمون یعنی دزدی کنیم 

من قصد دارم فقط دست نوشته های خودم رو قرار بدم یا کارایی که میکنم یا مشکلات خودم یا دوستام رو بگم شاید کسی تونست بهم کمک کنه یا حداقل یه پیشنهادی یا انتقادی کنه تا مشکلات رو برطرف کنیم یا این که حتی خود شما مشکلات تون رو بگین و من بزارو توی وبلاگ و ........
و همچنین میخوام یک قسمت دیگه هم راه بندازم و یک داستان واستون تعریف کنم داستان « گندم » . گندم یک دختری بود که در یک باغ بزرگ با تموم خانواده مادرش ( خاله – دایی – پدربزرگ – پسر دای و ... ) زندگی میکنه
من زمانی که شروع به خوندن این کتاب کردم این کتاب 500 صفحه ای رو 4 روزه تموم کردم و شک ندارم که شما هم ازش خوشتون میاد
خوب دیگه بسه مثل اینکه خیلی حرف زدم ببخشید که وقتتون رو گرفتم و از شما دوست عزیز میخوام که حتما نظرت رو در مورد این تغییر و تحول بگی تا من با توجه به نظرات شما کارم رو از یک هفته دیگه آغاز کنم
فعلا دیگه عرضی ندارم و شما رو به خدای بزرگ میسپارم امیدوارم که سالی خوب خوش و با برکت داشته باشید
به امید دیدار


+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 2:24  توسط قناری
|

ودوباره خالق زيبايي ها حكم بهار را امضا كرد وبه زمين خشكيده جان دوباره بخشيد...
ودوباره اين من سرگردان در پي مقصدي نچندان دور به جدال با بيهودگي ها مي نوسيم...
مينوسيم عاشقت هستم وبدان كه در سپيده صبح با نواي تو بر مي خيزم ودر مهتاب شب دستان گرم تورا به آغوش مي كشم...
پروردگارا مرا از جويبار لطفت جرعه اي بخش تا بدان سرمست شوم در بهارت و تازگي را حس كنم...
بارالها مرا به سوي چشمه هاي بكر آزادي برسان...
بارخدايا به من مهرباني ارزاني ده تا به بالين غمزده خويش دست نوازش كشم...
خداوندا مرا در بهارت بيدار كن همانند بيداري درختانت...
مرا از خواب غفلت آزاد كن...
آري
بعداز اين همه بيهوده گويي سوي تو آمدم...
آمدم تا مرا به خود نسپاري...
من خود را به تو ميسپارم...
دست تمناي مرا رد مكن...
مرا بپذيروبه من عشق ارزاني دار...
با نسيم بهارت بدن كويري من را جاني دوباره بخش و مرا زنده كن...
به تو محتاج ترينم
.......
...
.
سلام به همه دوستان عزيز
سال جديد رو به همتون تبريك مي گم
اميدوارم در اين سال نو دراي رحمت بروي همه ما باز بشه
فداي همتون
يا حق
...
..
.

با تشکر از سیاوش http://www.giutarist.blogfa.com/
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 1:43  توسط قناری
|
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 23:50  توسط قناری
|